فرق وهم و خيال،حقیقت وواقعیت وتشکیک ومتواطی
فرق وهم و خيال
فرق وهم و خيال در چيست؟
وهم در ادبيات فلسفي در مقابل عقل است. عقل مدرك معاني كليه است مانند علم كلي و دوستي كلي، ولي وهم مدرك معاني جزئيه است، مانند دشمني و دوستي افراد خاص. كار قوه خيال صورتگري است. قوه خيال نيز صور محسوسات را تركيب و تصور مي كند.
توضيح بيشتر:
قوه خيال يکي از مظاهر خداوند است يا دقيق تر، يکي از مظاهر اسماء الهي است، زيرا يکي از اسماء الهي اسم شريف «مصور» است و نفس نيز از طريق خيال، صورتگري مي کند. از اين رو، مي توان گفت قوه خيال مظهر اسم شريف «المصور» است و از آنجا که اسماء الهي حق اند، مظاهر اسماء الهي نيز حق اند و چون اسماء توقيفي اند، يعني نمي شود اسماء لفظي و اسماء عيني را از جاي خويش برداشت چرا که برداشتن آنها موجب خلل در نظام آفرينش است، قوه خيال نيز در جاي خويش نيکو و احسن است و در نظام احسن بايد قوه خيال باشد و نمي شود اين قوه را برداشت (انسان در عرف عرفان، علامه حسن زاده آملي، اصل 12).
کار قوه خيال تصوير دادن معاني و حقايق مدرکه است مثلا نفس مطالبي را از عالم مجردات
مي گيرد و آن حقيقت را به روح مي دهد و روح آن را به قلب داده و قلب آن حقايق را به خيال
مي سپارد و خيال نيز آن حقايق را مبدل به صوري مي کند. مثلا «دشمني» را به شکل مار و يابه شکل سگ صورت مي دهد و «علم» و «رزق» را به شکل آب يا «شير» صورت مي دهد (نگا: معرفت نفس، همو، دفتر دوم، صص 182 - 184، درس پنجاه و نهم).
از طرف ديگر گاه قوه خيال ذات اشياء را مبدل به صورتي مي کند، مثلا ذات جبرئيل را مبدل به صورت دحيه کلبي مي کند و گاه معنايي را در قوه خيال مبدل به لفظي مي کند که آن شخص و اين لفظ را کسي غير از صاحب اين قوه خيال نمي تواند ببيند و بشنود مگر کسي که قوه خيال او در حد قوه خيال آن شخص باشد. مثلا کساني که به پايه جان رسول الله نرسيده اند نه مي توانند جبرئيل را ببينند و نه مي توانند آن صدا را بشنوند (انسان در عرف عرفان، همانجا).
به هر روي قوه خيال در امور دنيوي نيز براي ادراک امور امري ضروري است چرا که حس پس از ادراک محسوسات، داده هاي خويش را به قوه خيال مي دهد و قوه خيال با صورتگري خويش، داده هاي قوه خيال را براي تجزيه و ترکيب و تحليل به قوه عقل مي سپارد، از اين رو اگر قوه خيال نبود راه ادراک عقلي امور مسدود بود.
با توجه به امور سه گانه فوق يعني نقش خيال در تنزل صور ما بعد الطبيعي به جان آدمي و نيز نقش اين قوه در وحي الهي به انبياء و الهام غيبي به معصومان(ع) و نيز ادراک عقلي امور حسي مشخص مي گردد که قوه خيال و تخيلات نقش چشمگيري هم در دين و هم در دنياي آدمي دارد.
براي مزيد اطلاعات توجه به چهار نکته ذيل ضروري است:
الف) اين قوه در صورتي مي تواند کار خويش را به نحو احسن انجام دهد که سالم بماند و سلامت اين دستگاه در پرتو مراقبت و مواظبت و حضور است يعني هر چه انسان مراقب واردات و صادرات اعضاء و جوارح باشد مراقب خوردني ها، گفتني ها و... بوده و جان خويش را به آلودگي ها نيالايد، قوه خيال انسان کار خويش را به نحو صحيح تري انجام خواهد داد. از اين رو، افعالي چون طاعات و عبادات موجب قويتر شدن خيال گشته و صور را صافتر و از آشفتگي ها پيراسته تر به آدمي ارائه خواهد داد و اگر اينچنين نباشد، قوه خيال حقايق را صوري وارونه يا کاذب به انسان مي نماياند، به همين جهت گفته شده است که هر چه مزاج انسان معتدل تر باشد قوه خيال قوي تر بوده و در ارائه صور صادق تر خواهد بود (همان).
ب) کار قوه خيال منحصر به عالم خواب نيست، بلکه در بيداري هم خيال مي تواند فعال باشد. هستند افرادي که تصاوير غيبي را در عالم بيداري مي گيرند يعني قوه خيال آنها معاني و حقايق را در عالم بيداري به صورتي براي آنها متمثل مي سازد.
ج) قوه خيال در انسانها متفاوت است؛ يعني چنانکه ارواح انسان ها درجات و مراتب دارند، خيالات انسانها نيز مراتب دارند، از اين رو، قوه خيال در رسول خدا(ص) قابل مقايسه با قوه خيال در سايرين نيست به همين جهت است که وجود مقدس پيامبر(ص) معانيي را که از عالم غيب گرفته است معصومانه به تصوير مي کشد اما صورت هايي که خيال ما مي سازد يا معصومانه نيست و يا بسيار ضعيف و کم رنگ است.
د) از آنجا که قوه خيال واسطه ميان حس و عقل است، هر چه اين قوه سالمتر و قوي تر باشد در ارائه آن فعل و شأني که به عهده اوست قوي تر عمل مي کند مثلا کسي که ضعف قوه خيال دارد، خواب مي بيند اما خوابش در خارج تحقق پيدا نمي کند يا صوري را در عالم خواب و يا بيداري
مي بيند اما آن صورت تعبير نمي شود. اين بيانگر ضعف قوه خيال است که يا اصلا عمل نمي کند و يا خوب عمل نمي کند.
واقعیت و حقیقت
سلام اگر ممكنه فرق واقعيت وحقيقت را در بحثهاي فلسفي تبيين كنيد؟ ممنون
كلمه «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شدهاند؛ يكى از معانى آن «چيزى كه بايد باشد» است. در مقابل واقعيت را چيزى كه هست، معنى كردهاند. در اين صورت واقعيت و حقيقت در مواردى مشترك هستند و در مواردى غير مشترك. در مثل بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است. اما حكومتهاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشتهاند، اما از حقيقت به دور هستند.
- اصطلاح واقعيت معمولاً به اشياء بالفعل ، ذات اشياء و نفس الامر اطلاق مىشود. براي مثال گفته مي شود : تفاوت موجودات در عالم يك واقعيّت است. يعني چتين تفاواتي بالفعل وجود دارد. يا گفته مي شود: اين سخن واقعيّت دارد. يعني در نفس الامر موجود است. يعني مصداق واقعي دارد. يا پرسيده مي شود: واقعيّت انسان چيست؟ يعني ذات و ماهيّت آن چيست؟
2. قاموس قرآن در معناي حقّ گفته است : ثابت ، ضدّ باطل. راغب گويد: اصل حقّ به معنى مطابقت و موافقت است. آن را صدق و وجود ثابت نيز گفته اند.
كلمه ي «حق» و «حقيقت» در معانى مختلفى استعمال شدهاند كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود.
1ـ حقّ يعني چيزى كه بايد باشد. حقّ به اين معني از سنخ مفاهيم اخلاقي است نه از مفاهيم فلسفي. مثلاً گفته مي شود: صداقت و شجاعت حق و كذب و ترس نامعقول باطل است. يعني بايد صادق و شجاع بود و نبايد اهل كذب و ترس بود. در اين حالت مي توان گفت كه دايره ي واقعيت اعمّ از حقيقت است. يعني هر چه وقوع خارجي دارد واقعيّت است و بخشي از امور واقع حقّ و باطلهاي اخلاقي هستند. مثلاً راستگويي هم واقع است هم حقّ امّا دروغ در عين اينكه واقعيّت دارد حقّ نيست. بعثت انبيا هم حق است و هم واقعيت؛ يعنى بايد باشد و در واقع هم رخ داده است ؛ امّا حكومتهاى فاسد در طول تاريخ واقعيت داشتهاند، امّا از حقيقت به معني ياد شده به دورند.
2ـ حقيقت در مقابل اعتبار
براي مثال گفته مي شود وجود حقيقي و ماهيّت اعتباري است. يا گفته مي شود پول حقيقت ندارد بلكه وجودي اعتباري است. حقيقت به اين معنا با يكي از معاني واقعيّت مرادف است و هر دو به يك معني استعمال مي شوند.
3ـ حقيقت در مقابل فرض
حقيقت به اين معني نيز تقريباً مثل مورد قبل است.
4 ـ حقيقت در مقابل مجاز
حقيقت به اين معنا نيز تقريباً مثل مورد دوم است. در علوم عقلي مجاز به معني اعتبار استعمال مي شود. يعني آنچه واقعيّت و حقيقت بالعرض دارد.
5ـ در علوم عقلي حقيقت به معني ذات و ماهيّت نيز استعمال شده است. كه به اين معني نيز با واقعيّت مرادف است.
6ـ در متداولترين استعمال حقّ و حقيقيت و واقع و واقعيّت ، واقعيّت يعني ذات اشياء و نفس الامر ؛ و حقّ يعني گفتار ، فكر ، استدلال و نظريّه اي كه مطابق با واقع و نفس الامر است.
3. با توجّه به استعمالات فراوان و متنوّع كلمات حقيقت و واقعيّت و تسامحاتي كه در استعمال آنها وجود دارد بايد گفت كه سخن گفتن از اشتراكات و تفاوتهاي اين دو واژه عملاً فايده اي براي طالب علم و حكمت ندارد. طالب حكمت و علم هنگام مطالعه ي متون گوناگون بايد با توجّه نمودن به قرائن كلامي و حاليّه و امثال آنها خود متوجّه شود كه مراد نويسنده از اين كلمات چه بوده است.
4. نظرات گوناگون در تعريف حقيقت.
1ـ نظريّه ي پراگماتيسم: حقيقت آن چيزي است كه سودمند باشد. طبق اين نگاه حقيقت امري است نسبي. چون هر امري تا زماني حقيقت دارد كه سودمند باشد و آنگاه كه سود نداشته باشد حقيقت نيست.
2ـ نظر آكوست كنت ، موسس پوزيتيويسم:
حقيقت آن چيزي است كه مردمِ يك زمان بر سر آن اتّفاق داشته باشند. طبق اين تعريف نيز حقيقت امري نسبي است.
3ـ نظريّه ي برخي نسبيّون
حقيقت آن ادراكي است كه از تعامل عالم خارج با دستگاه ادراكي ما حاصل مي شود. يعني آنچه ما مي فهميم واقع خارجي نيست بلكه نتيجه ي عملكرد دستگاه ادراكي ماست بر روي واقع خارجي. نتيجه ي اين تئوري نيز نسبيّت فهم و سفسطه است.
4ـ نظريّه ي كانت
وي مفاهيم رياضي را كاملاً مطابق با واقع مي داند ولي معتقد است كه واقع اين امور فقط در ذهن بوده مخلوق ذهن است. به عقيده ي وي عالم خارج نيز عيناً قابل ادراك نيست. بلكه واقع خارجي در گذر از كانالهاي ادراكي ما تغيير مي كند لذا مل نمودي از واقع خارجي را ادراك مي كنيم نه خود واقع را. وي مسائل فلسفي را كاملاً بي ارزش تلقّي مي كند. اين نظريّه نيز در حقيقت نوعي سفسطه و انكار علم به واقع و بلكه مستلزم انكار واقع خارجي است.
5ـ نظريّه ي جان لاك
وي بر اين باور است كه حقيقتي وراء حسّ وجود ندارد. لذا حقيقت يعني آنچه كه با حسّ ادراك مي شود.
6ـ نظريّه ي فلاسفه ي اسلامي
الف) فلاسفه ي اسلامي ابتدا دايره ي بايدها و نبايدها و حقيقت مطرح در اين حيطه را از هست و نيستها و حقيقت مورد بحث در اين حوزه جدا نموده آنگاه بحث را روي هست و نيستها و حقيقت مرتبط با اين بحث متمركز مي كنند تا دچار مغالطه ي اشتراك لفظي نشده ناخواسته اين دو معنا را با هم خلط نكنند.
ب) در قدم دوّم مرز سفسطه و واقع گرايي را مشخّص مي كنند تا گرفتار سفسطه نگردند. لذا مي گويند:
اوّلاً: من وجود دارم. و الّا بحث از حقيقت معنا نداشت. اگر من وجود ندارم ديگر نوبت به بحث از ديگر امور نمي رسد.
ثانياً : خارج از وجود من نيز اجمالاً وجود دارد. چون از انكار عالم خارج سفسطه لازم مي آيد. يعني با انكار خارج ، خود اين انكار نيز انكار مي شود ؛ چرا كه انكار من نيز امري از امور خارجي است. همچنين هر دليلي كه شخص منكر عالم خارج ، براي اثبات ادّعاي خود ارائه نمايد باطل خواهد بود ؛ چون همه ي آن دلائل نيز جزء خارج بوده خودشان خودشان را باطل مي كنند.
ثالثاً : علم به عالم خارج نيز اجمالاً ممكن است. و الّا باز سفسطه لازم خواهد آمد. چون اگر كسي مدّعي شود كه عالم خارج موجود است ولي علم يقيني به آن ممكن نيست (علم انسان مطابق با واقع نيست يا شك داريم كه مطابق با واقع باشد.) ، از او پرسيده مي شود كه اگر علم به خارج ممكن نيست پس شما از كجا فهميده ايد كه عالم خارجي وجود دارد؟ و نيز از كجا فهميده ايد كه علم شما به خارج عيناً مطابق با عالم خارج نيست؟ اگر انسان هيچگاه واقع را نمي يابد يا شك دارد كه واقع را مي يابد يا نه ، پس اين مفهوم تطابق و عدم تطابق را از كجا يافته است. سخن گفتن از تطابق و عدم تطابق يا به تعبير ديگر صدق و كذب (درست و نادرست) وقتي معني دارد كه ما واقع را بشناسيم و آنگاه ادراك خود را با آن بسنجيم تا تطابق و عدم و تطابق ادراك با واقع خارجي معني پيدا كند. اگر انسان راه به عالم خارج ندارد پس تنها خودش است و صور ذهني او كه معلوم نيست از واقع خارجي حكايت مي كنند يا نه؟ پس اساساً معلوم نيست كه خارجي وجود دارد يا نه؟ بنا بر اين انكار علم به واقع نيز سر از انكار واقع در مي آورد.
ج) فلاسفه ي اسلامي در قدم سوم مي گويند حقّ و واقع يكي هستند. واقع يعني آنچه ادراك ما به آن تعلّق مي گيرد و حقّ ادراكي است كه ما از واقع داريم. و اين دو دقيقاً منطبق بر يكديگر بوده بلكه يكي هستند و دوگانگي آنها اعتباري است. امّا علّت اينكه ادراك يقيني انسان از واقع را حقّ ناميده اند به معني لغوي حقّ بر مي گردد. ما وقتي وجود خارجي چيزي را اثبات نموديم آن امر براي ما ثابت مي شود. و از طرفي حقّ در لغت يعني ثابت . به اين سبب معرفت يقيني انسان به امر واقعي را حقّ مي گويند. و حقيقت رابطه ي بين حقّ و واقعيّت است. لذا واقعيّت وصف مطابَق ـ به فتح باء ـ ، حقّ وصف مطابِق ـ به كسر باء ـ و حقيقت وصف مطابقت است.
امّا دليل اينكه فلاسفه ي اسلامي قائل به يگانگي ذهن و عين شده و تفاوت وجود ذهني و وجود عيني را به اعتبار مي دانند ، اين است كه از انكار چنين عينيّتي سفسطه و انكار علم به واقع و از پي آن انكار يا شكّ در اصل واقعيّت لازم مي آيد.
د) فلاسفه ي اسلامي در قدم بعدي واقع خارجي را به سه مرتبه تقسيم مي كنند كه هر كدام از اين مراتب واقع ، با قوّه اي از قواي انسان ادراك مي شوند. پايين ترين مرتبه ي واقع خارجي ، محسوساتند كه با حسّ ادراك مي شوند. در مرتبه ي بالاتر ، موجودات مثالي و خيالي قرار دارند ، كه اموري مجرّد و غير مادّي اند، اينها نيز توسّط قوّه ي خيال ادراك مي شوند. اينگونه امور يا خارج از وجود انسان بوده در عالم مثالند يا توسّط قوّه ي متخيّله ي انسان و در مثال متّصل (برزخ نفس) ايجاد مي گردند. در رتبه ي سوم مجرّدات معقوله قرار دارند كه با قوّه ي عقل ادراك مي شوند. البته در كنار اين سه قوّه ، ادراك قلبي و وحياني نيز حضور دارند كه از اين راه نيز برخي حقايق ادراك مي گردند. لكن اكثر انسانها از اين دو ادراك بي بهره اند. مساله ي علم حضوري به معني وجدانيّات نيز مربوطه قدم دوم مي شود. چون همه ي علوم حضوري و وجداني ــ نه شهودي ــ در اصل بر مي گردند به ادراك حضوري شخص از خودش.
جهت مطالعه ي تفصيل مطالب رجوع بفرماييد به كتب معرفت شناسي. براي نمونه رجوع شود به كتاب معرفت شناسي از ديدگاه فلاسفه ي اسلامي و غربي ، تاليف سيد حسين ابراهيميان. همچنين ر.ك: شناخت شناسي در قرآن كريم ، آيةالله جوادي آملي
عنوان : تشكيك منطقي
نویسنده : محمد سربخشي
كلمات كليدي : تشكيك، لفظ، مفهوم، صدق، متواطي، مشكك
|
مبحث تشکيک پيش از آنکه در فلسفه مطرح شود در منطق در مورد صدق مفاهيم مطرح بوده است. در واقع منطقيين براي شروع در مباحث مربوط به اقسام مفاهيم، ابتدا از مبحث الفاظ شروع کرده و آنها را به جزئي و کلي و کلي را نيز به متواطي و مشکک تقسيم کردند. اين تقسيم در حقيقت ناظر به معني الفاظ و مفاهيمي که از اين معاني در ذهن شکل ميگيرد بوده و از آنجا که هر معنا و مفهومي، به وسيلة لفظي خاص ادا ميشود اين تقسيم را به الفاظ نيز نسبت دادند. بنابراين ميتوان گفت در منطق ابتدا مفاهيم به جزئي و کلي و سپس مفهوم کلي به متواطي و مشکک تقسيم شد. متواطي به مفاهيمي گفته شد که صدق آنها بر مصاديقشان به نحو يکسان است. مانند: مفهوم کلي آب که به صورت يکسان بر مولکولهاي متعددش صدق ميکند. و دوم مفاهيمي که صدق آنها بر مصاديقشان متفاوت است. مثل صدق مفهوم سياهي بر مصاديق شديد و ضعيف آن. گروه دوم را مفاهيم مشکک نام نهادند.[1] مشکک در لغت به معني به شک اندازنده است، اينکه برخي از مفاهيم کلي را در منطق مشکک ناميدهاند به اين دليل است که انسان را به شک مياندازد که آيا اين مفهوم از نوع مشترک لفظي است يا مشترک معنوي؛[2] چرا که از يک جهت افراد در آن مشترکند و از جهت ديگر افراد در آن مختلفند. همين موجب میشود انسان شک کند اين مفاهيم از کدام نوعند. به عبارت ديگر در يک تقسيمبندي الفاظ تقسيم ميشوند به مشترک لفظي و مشترک معنوي؛ مشترک لفظي به الفاظي گفته ميشود که داراي معاني متعدد بوده، بر هر معنا به صورت مستقل وضع شده و بر آن دلالت ميکنند. معاني متعدد به يک معنا مصاديق متعدد اين لفظ نيز به حساب ميآيند. منتها هر يک از مصاديق از نظر معنايي به طور کلي با مصداق ديگر اختلاف دارد و تنها اشتراکشان در لفظي است که بر آنها دلالت ميکند. اما مشترک معنوي به لفظي گفته ميشود که گرچه داراي مصاديق متفاوتي است و اين مصاديق به نوعي با هم اختلاف نيز دارند، اما همة آنها در اصل معنا مشترکند و اختلافشان فقط در اين است که مصاديق متعددي از اين معناي واحد هستند. در اين ميان الفاظي وجود دارند که از يک جهت شبيه مشترک لفظياند؛ زيرا مدلول اين الفاظ همانند مدلول مشترک لفظي تفاوتهاي زيادي با هم دارند به نحوي که تفاوتشان فقط در متعدد بودنشان به عنوان مصداق برای لفظ نيست، بلکه علاوه بر آن به نوعی با هم اختلاف دارند که گاهی گمان میشود دو معنای کاملا مخالف هم هستند، مثل سياهي که داراي دو مصداق شديد و ضعيف است و در نگاه اول به نظر ميرسد تفاوتي که در سياهي شديد و ضعيف وجود دارد فقط از حيث تعدد در مصداق سياهي بودن نيست، بلکه علاوه بر آن گويا اصل معناي سياهي در اين دو با هم متفاوت است. از طرف ديگر با دقت بيشتر معلوم ميشود که سياهي شديد و ضعيف در اصل معناي سياهي با هم اختلافي ندارند. بنابراين گرچه ديد ابتدايي آنها را مشترک لفظي گمان ميکند، اما با دقت معلوم ميشود که چنين نيستند و اختلافشان فقط در شدت برخورداري از اصل معنا است. همين امر باعث شده است اين الفاظ را مشکک يعني به شک اندازنده بنامند که انسان را به شک مياندازد که آيا آنها از سنخ مشترک لفظياند يا مشترک معنوي. چنانکه گفته شد با دقت بيشتر معلوم ميگردد اين گروه از الفاظ از سنخ مشترک معنوياند، اما در عين حال با مشترک معنوي ديگري هم چون انسان متفاوت هستند. زيرا بر خلاف مصاديق سياهي که در خود سياهي با هم اختلاف دارند، مصاديق معناي انسان در خود معناي انسانيت هيچ اختلافي با هم ندارند. همين امر باعث شده است منطقيين پس از تقسيم الفاظ به مشترک لفظي و معنوي، خود مشترک معنوي را به متواطي و مشکک تقسيم نمايند.[3] توجه به اين نکته لازم است که گرچه در منطق لفظ است که به مشترک لفظي و معنوي تقسيم ميشود و بر همين اساس هم عنوان مشترک لفظي به کار برده ميشود، اما آنچه موضوع بحث منطقي است در حقيقت مفهوم اين الفاظ است، بنابراين هر گاه مفهوم مشکک به کار ميرود منظور مفهومي است که اولا داراي مصاديق متعدد بوده و ثانيا اين مصاديق علاوه بر تفاوت در تعداد، يعني کثرت عددي اختلاف ديگري نيز با هم دارند. انواع مشکک با توجه به آنچه گفته شد و نيز با توجه به اصالت وجود، ميتوان سه نوع اطلاق براي لفظ مشکک برشمرد: 1. مشکک گاهي وصف لفظ است و مراد از آن ضد مشترک لفظي است. 2. گاهي وصف مفهوم کلي است و مراد از آن مفهومي است که افرادش در صدق مفهوم بر آنها مساوي نيستند.[4] 3. گاهي وصف حقيقت خارجي است و مراد از آن اختلاف حقايق خارجي متکثر در عين اتحادشان است و مابهالامتياز آنها عين مابهالاشتراک است. مراد از تشکيک منطقي معناي دوم است، در عين حال چون مفاهيم از طريق الفاظ مورد مفاهمه قرار ميگيرند، معناي اول نيز در منطق مورد بحث قرار ميگيرد. ویژگی تشکیک منطقی ويژگيهاي مختلفي براي تشکيک منطقي ميتوان برشمرد. اين ويژگيها در موارد ذيل قابل احصاء است: 1. تشکيک در منطق وصف لفظ کلي يا به عبارت دقيقتر وصف مفهوم کلي است. 2. مراد از اختلاف مفهوم کلي اين است که افراد در صدق مفهوم کلي بر آنها مختلف هستند. 3. تشکيک در منطق به دو قسم عامي و خاصي تقسيم ميشود. 4. تشکيک در منطق در مقابل تواطؤ مفاهيم است. منظور از تواطو هم اين است که مفهوم کلي به يک نحو بر افراد مختلفش صدق نمايد. يا به عبارت دقيقتر افراد در صدق مفهوم کلي بر آنها اختلافي نداشته باشند.[5] همان گونه که گفته شد تشکيک در منطق به دو قسم عامي و خاصي تقسيم ميشود. براي توضيح و تبيين اين مطلب لازم است به اين نکته توجه شود که مصاديق مفهوم مشکک در عين اينکه در اصل معناي مفهوم مشترک هستند، اختلافاتي نيز با هم دارند. بنابراين ميتوان گفت مصاديق مفهوم مشکک بايد دو حيثيت داشته باشند، يعني از يک جهت با هم مشترک باشند که اين جهت مشترک همان اصل معنا است و از جهت ديگر با هم اختلافاتي داشته باشند تا اطلاق مشکک بر آنها صحيح باشد و همين جهت اختلاف، وجه تمايز آنها از مصاديق مفهوم متواطي گردد. به همين دليل ميتوان در مفاهيم مشکک، اين دو حيثيت را از هم تفکيک کرده و به آن اشاره کرد. با توجه به اين نکته تقسيم ديگري براي مفهوم مشکک در منطق ذکر گرديده است؛ زيرا حيثيت اختلافي که بين مصاديق متعدد مشکک ميتواند تحقق يابد به طور کلي دو صورت ميتواند داشته باشد. لذا تشکيک منطقي به دو قسم عامي و خاصي تقسيم ميگردد: تشکيک عامی به تشکيکي گفته ميشود که مابهالاختلاف مصاديق، غير از مابهالاتفاق باشد. يعني مصاديق متعدد اين مفهوم در همان معنايي که با هم اشتراک دارند اختلاف نداشته باشند، بلکه اختلافشان در چيزي خارج از آن معنا باشد. مثلا اختلافي که در نور خورشيد و نور ماه وجود دارد از اين سنخ است. اگرچه حقيقت نور در هر دو يکي است، اما اختلاف نور اين دو به خود نور بودن برنميگردد، بلکه اختلاف ناشي از اختلاف قابلها يا وجود و عدم مانعهاست.[6] تشکيک خاصی تشکيک خاصي عبارت است از اينکه مابهالاختلاف در آن عين مابهالاشتراک باشد. مثل مقدار که اختلاف افراد آن در خود مقدار ميباشد. مثلا خط طويل و خط قصير در خط بودن مشترکند و در همان خط بودن هم با هم اختلاف دارند. [1] . اللمعات المشرقية اللمعة الرابعة من الاشراق الاول، ص5. [2]. الدرة الفاخرة، عبدالرحمان جامي؛ موسسة مطالعات اسلامي، ص129. [3]. الدرة الفاخرة، عبدالرحمان جامي؛ موسسة مطالعات اسلامي، ص: 129 . [4] . المنطق، مظفر؛ ص70. البته اينکه منظور از اختلاف در صدق مفهوم چيست نياز به بررسي دارد که در ادامه به آن خواهيم پرداخت. [5]. تعليقه بر نهايه، نهايه الحکمه با تعليقات استاد فياضي، ج1، 85. [6] . استاد جوادي آملي اختلاف نور قوي و ضعيف را از نوع تشکيک خاصي ميداند و به نظر ميرسد تفاوت نور در خورشيد و ماه از اين سنخ باشد، ايشان براي تشکيک عامي به ظهور رنگهاي گوناگون از تابش نور بر اجسام مختلف مثال ميزند که در اين مورد اختلاف قوابل باعث ميشود رنگهاي مختلف ظهور پيدا کنند. رحيق مختوم، بخش يکم، ج اول، ص258.
|